3 درس مهم فیلم نامه نویسی که روانی آلفرد هیچکاک به نویسندگان می آموزد
به گزارش مجله سویگل، روانی (Psycho) فقط یکی از تاثیرگذارترین فیلم های تاریخ سینمای وحشت نیست؛ این شاهکار آلفرد هیچکاک هنوز هم یکی از برترین کلاس های درس فیلم نامه نویسی به شمار می رود. از حذف غیرمنتظره شخصیت اصلی در میانه داستان گرفته تا پنهان کردن هوشمندانه یکی از بزرگ ترین چرخش های تاریخ سینما، این فیلم پس از گذشت بیش از شش دهه همچنان نکته های ارزشمندی درباره روایت و شخصیت پردازی به نویسندگان می آموزد.
خواندنی ها
10 فیلم پرفروش آلفرد هیچکاک؛ از پرندگان تا روانی
1. چرا تغییر شخصیت اصلی در میانه فیلم جواب می دهد؟
یکی از مهم ترین دلایلی که همچنان درباره فیلم روانی بحث می شود، تغییر ناگهانی مسیر داستان در حدود دقیقه چهلم فیلم است؛ جایی که ماریون کرین با بازی جنت لی، شخصیتی که تا آن لحظه قهرمان اصلی داستان به نظر می رسد، در صحنه مشهور حمام به دست مادر نورمن کشته می شود. از این لحظه به بعد، فیلمی که تا آن موقع شبیه یک تریلر فرار و تعقیب بود، ناگهان به یک معمای جنایی تبدیل می شود.
این تغییر بزرگ به دو علت کاملا طبیعی و باورپذیر از کار درمی آید. نخست اینکه نورمن، بدون اطلاع از ماجرای سرقت، ماشین ماریون را همراه با 40 هزار دلار پول دزدیده شده در باتلاق غرق می نماید. در نتیجه، مک گافین [مک گافین عنصری در داستان است که شخصیت ها را وارد ماجرا می نماید و موتور محرک روایت به شمار می رود، اما ارزش واقعی آن در خود شیء یا هدف نیست، بلکه در تاثیری است که بر روند داستان می گذارد] اصلی داستان، یعنی همان پول هایی که موتور محرک روایت هستند، همچنان در قصه حضور دارند.
علت دوم، شخصیت لایلا کرین با بازی ورا مایلز است. فیلم از همان پرده اول، نگرانی او نسبت به ناپدید شدن خواهرش را به تصویر می کشد و انگیزه او برای پیدا کردن ماریون را شکل می دهد. همین زمینه سازی باعث می شود انتقال روایت به لایلا در نیمه دوم فیلم کاملا منطقی به نظر برسد. حتی اگر تا آن لحظه حضور پررنگی در داستان نداشته باشد، مخاطب از قبل هدف و انگیزه او را می شناسد.
2. روانی چگونه چرخش بزرگ داستان را جلوی چشم مخاطب پنهان می نماید؟
یکی از نکته هایی که معمولا در تماشای دوباره فیلم بیشتر به چشم می آید، این است که هیچکاک هرگز حقیقت را از مخاطب پنهان نمی نماید. برعکس، او بارها سرنخ های لازم را پیش روی بیننده می گذارد.
از همان ابتدا معین است که نورمن بیتس شخصیت عادی و قابل اعتمادی نیست. او نگاه تاریکی به جهان دارد، رفتارهایش آشفته و غیرعادی است و حتی ماریون را هنگام تعویض لباس از سوراخ دیوار زیر نظر می گیرد. همه این رفتارها به مخاطب هشدار می دهند که چیزی در وجود نورمن درست نیست.
از سوی دیگر، در صحنه قتل ماریون، هرچند چهره مادر در سایه پنهان شده، اما نحوه حرکت او با تصویری که نورمن از مادر سالخورده و ناتوانش ارائه می دهد، همخوانی ندارد. این تناقض بعدها دوباره دیده می شود؛ زمانی که نورمن جسد مادر را از پله ها پایین می آورد. فیلم از ابتدا این نشانه ها را مقابل چشم مخاطب قرار می دهد، اما چون بیش از حد آشکار هستند، کمتر کسی به آن ها شک می نماید و همین باعث می شود حقیقت تا خاتمه پنهان بماند.
نکته مهم تر این است که هیچکاک هرگز برای گمراه کردن مخاطب دست به تقلب نمی زند. هیچ صحنه ای وجود ندارد که نورمن و مادر را هم زمان در یک قاب نشان دهد، یا صدای مادر را در حالی بشنویم که نورمن هم در تصویر حضور دارد. تا پیش از ورود لایلا به زیرزمین، فیلم حتی یک لحظه هم مادر را به تنهایی نمایش نمی دهد. به همین علت، چرخش نهایی داستان کاملا منطقی است و هیچ حفره ای در روایت ایجاد نمی نماید.
3. چرا نورمن بیتس هنوز هم یکی از ترسناک ترین شخصیت های تاریخ سینما است؟
افشای حقیقت درباره نورمن بیتس در زیرزمین خانه، به دو علت تاثیر عمیقی بر مخاطب می گذارد. نخست، بازی فراموش نشدنی آنتونی پرکینز است. لبخند عجیب او در حالی که لباس مادر را پوشیده و چاقو در دست دارد، هنوز هم یکی از ماندگارترین تصاویر تاریخ سینمای وحشت به شمار میرود.
علت دوم به خود شخصیت نورمن برمی شود. تا پیش از این لحظه، مخاطب هیچ تصویر روشنی از انگیزه واقعی او ندارد و تنها می داند با فردی به شدت آشفته و خطرناک روبه رو است.
پس از دستگیری نورمن، فیلم سکانسی طولانی در اداره پلیس دارد که در آن یک روان شناس گذشته و شرایط روانی او را شرح می دهد. اگر روانی امروز ساخته می شد، احتمالا این بخش کوتاه تر بود یا اطلاعات آن به شکل غیرمستقیم منتقل می شد. اما در سال 1960 چنین پیچش داستانی برای مخاطبان کاملا تازه بود و فیلم به این شرحات احتیاج داشت.
با این حال، تاثیرگذارترین بخش فیلم پس از همین شرحات شروع می شود. در نمایی طولانی از نورمن که در سلول زندان نشسته، می بینیم شخصیت مادر بار دیگر کنترل فکر او را به دست گرفته است. هم زمان، صدای مادر را می شنویم که افکارش را روایت می نماید. این صحنه، بدون احتیاج به نمایش خشونت، به شکلی هولناک نشان می دهد که نورمن تا چه میزان هویت خود را از دست داده و کاملا در شخصیت مادر حل شده است.
جمله خاتمهی مشهور فیلم، من حتی به یک مگس هم آسیب نمی زنم. بیش از هر صحنه خشونت آمیز دیگری، ماهیت رابطه نورمن و مادر و شرایط روانی او را برای مخاطب آشکار می نماید.
در سال های بعد، دنباله های سینمایی و سریال متل بیتس (Bates Motel) بخش هایی از گذشته نورمن را شرح دادند، اما اگر روانی را به عنوان اثری مستقل ببینیم، خاتمه بندی آن همچنان یکی از هوشمندانه ترین و ترسناک ترین خاتمه بندی های تاریخ سینما به شمار می رود؛ خاتمهی که حتی پس از گذشت دهه ها، تاثیر خود را از دست نداده است.
منبع: No Film School
منبع: دیجیکالا مگ